آواآوا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

بهترین هدیه خدا به ما

بهترین جمعه ی من

1391/8/20 9:41
نویسنده : سولماز شاداب
164 بازدید
اشتراک گذاری

دو سه روزی بود حالم خوب نبود. از سه شنبه که الویه داشتیم شروع شد.احساس کردم با اولین قاشق الویه دارم بالا میارم.سبزهی با بابایی هم مسخره بازی در می آوردیم که واویلا خبریه.منم هی اذیتش می کردم که داری بابا می شی.

صبح جمعه 6 مهر بود یخچالو ریخته بودیم بیرون که علی اینا زنگ زدن گفتن پاشین بیاین اینجا.دیگه ما هم جمع و جور کردیم و رفتیم. سر سلیمانخانی به بابایی گفتم یه بیبی چک بگیره.جالب اینجاست که از خونه هم یه ظرف برداشته بودم که همون جا بیبی چکو بزارم واسه خودم هم این همه عجله جالب بود.متفکر

 

 

 

 

 

خلاصه رفتیم اونجا و بابایی اینا رفتن فوتبال که من دویدم تو دستشویی به 10 ثانیه نرسید که 2 تا خط پررنگ ظاهر شد.خدایا یعنی دارم درست میبینم...............همونجوری بیبی چک به دست اومدم بیرون و به افسانه گفتم بیا اینو ببین....همون جوری دستام می لرزید و زدم زیر گریه........... باور کن مامانی تا حالا اینجوری هیجانزده نشده بودم......خندهگریهواقعا یه حالتی بین گریه و خنده بودم.........

غروب شد و بابایی اومد و خلاصه با سوتی افسانه بهش گفتیم و قیافه اش چه شکلی شد بماند.وسط بازی بودیم و هیچ کدوم حواسمون به بازی نبود.شهاب که هر  2 دقیقه یه بار می خندید.

همون موقع بهمون خبر دادن که مامان بزرگم فوت کرده.چون من هم چند روز بود لکه بینی داشتم گفتیم اول بریم ازمایش بدیم و بریم دکتر اگه اجازه داد من برم اگه نه هم شهاب با خواهرم اینا بره.

توی راه چه حالی داشتم بماند .فقط از خدا می خواستم که واقعیت باشه و بیبی چک اشتباه نکرده باشه.

اول رفتیم سونوگرافی که گفت بدون نسخه انجام نمیده. رفتیم رو به رو بیمارستان جم و دکتر دیدو آزمایش و سونو نوشت.آزمایشگاه گفت 1 ساعت دیگه اماده ست.تو این فاصله رفتیم سونوگرافی. خدا رو شکر زود نوبتمون شد والا من از هیجان سکته می کردم.رفتم و دکترش هم اینقدر خشک و جدی بود که اصلا نمی شد ازش سوال کرد.عصبانیفقط شنیدم که گفت سن حاملگی 6 هفته.وااااااااااای دیگه من رو ابرا بودم. تا از در اومدم بیرون شهاب دوید جلو و گفت چی شد؟منم خیلی عادی گفتم 6 هفتمه.گفت یعنی حامله ای؟گفتم آره.وای چشماش یه برقی زد وخندید.

خدایا این حس رو نصیب تمام کسایی که ارزوشو دارن بکن.واقعا حس خوبیه.خدایا شکرت خدایا هزار بار شکرت...........

نی نی خوشگلم .مامان قربونت برم زود زود بزرگ شو بزرگ و بزرگتر...

خدایا کمکم کن این 9 ماه زود بگذره و زود تر نی نیمو تو بغلم بگیرم.صحیح و سالم...آمین

قول می دم لیاقتت رو داشته باشم نی نی خوبم ...........

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مائده(ني ني بوس)
11 آذر 91 23:17
خيلي مباركه عزيزم.سعي كن زود به زود خاطرات ني نيتو آپ كني





مرسی عزیزم باشه حتما دیگه دست از تنبلی بر میدارم.
افسانه
19 دی 91 23:39
يادش بخير... عجب شب خاطره انگيزي بود... خيلي خوب چهره ات رو بعد از انجام تست به ياد دارم و صد البته اون خنده و گريه رو... خدا آوا رو براي تو و شهاب و شما دو تا رو براي آوا حفظ كنه دوستم...








وااااای آره یادته؟؟فکر میکنم حسیه که دیگه تا آخر عمر تکرار نمیشه.
مرسی عزیزم شما رو هم برای هم و برای بهداد.
NAZANIN
6 بهمن 91 0:17
عزیزم خوش به حال نینیت که مامانه مهربونی مثله تو داره


مرسی نازنین جونم.بووووس