آواآوا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

بهترین هدیه خدا به ما

روز واکسن

1392/4/19 14:09
نویسنده : سولماز شاداب
253 بازدید
اشتراک گذاری

چشمامو باز میکنم و ساعت موبایلو چک میکنم.هنوز نیم ساعتی مونده به 8:30

چشمامو میبندم ولی مگه خواب به چشمام میاد.

خلاصه از جام بلند میشم و میرم صبحونه آماده کنم.خدا میدونه که تو دلم چه آشوبیه.خدایا نمیدونم از کشف واکسن شکرت کنم یا نه.از یه طرف خوب مفیده ولی از اون طرف هم ............

تو همین حین صدات در میاد میدونم که گشنه ای.میدوم سمتت.با اون نگاه نازت بهم نگاه میکنی.نمیدونم چرا اینقدر امروز مظلوم شدی؟؟؟

یعنی همه ی بچه ها روز واکسنشون اینقدر مظلومن؟؟؟؟؟

لباسات و عوض میکنم و با بابایی راه میفتیم سمت مرکز بهداشت.

بماند که اونجا بعد از کلی معطلی خلاصه نوبتمون شد.حالا این خانم دکتر مگه ول میکنه همش داره توضیح میده که بعد از واکسن چه کنم؟؟؟؟تو دلم میگفتم بابا فهمیدم ول کن بزن دیگه جونم اومد بالا.

خوابوندیمت رو تخت و بابایی پاهاتو گرفت وااااااای وقتی سوزنو زد یه جیغ کشیدی که تا اعماق وجودم لرزید.

نا خود آگاه اشکام سرازیر شد.

حالا نوبت پای دوم بود وااااااااااااااااای خدایا آخه چرا دو تا؟؟؟؟

همون یه دونه بس بود دیگه.......................

تموم که شد خانم دکتر دادت بغلم.همینطور اشک میریختم و اومدم از اتاق بیرون.وقتی تو ناراحتی و گریون دیگه چه اهمیتی داره که من جلوی بقیه گریه کنم.

چه اهمیتی داره که همه اشکامو ببینن.

فقط مهم اینه که تو شاد بشی و دردت کم بشه .

خلااااااااااصه این واکسن کذایی هم تموم شد فعلا راحتیم مامان تا 2 ماه دیگه

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

افسانه
22 تیر 92 10:17
واكسن زدن يه مرحله سخته از زندگي...
تجربه اولين واكسن از همه تجربه ها سخته تره...
خوبه حداقل تو جرات داشتي بري تو من كه هميشه بيرون مي شينم و جرات رفتن تو اتاق رو ندارم. همون صداي گريه بهداد برام كافيه تا تنم رو به لرزه بندازه...
حالا دفعه بعد يه خرده با دل و جرات بيشتر مي ري براي واكسن... ضمن اينكه واكسن چهار ماهگي خيلي راحت تره و يك دونه است!
مراقب خودتون باشيد


میبینم که تهدیدام جواب داده مامان بهداد.
آره خیلی بد بود من قرار نبود برم تو نمیدونم چرا رفتم اشتباه هم کردم.
واااااااااای فعلا که تا دو ماه راحتیم.