زندگی من و دخملم
این روزها بعد از چند وقت دوباره تصمیم گرفتم بیام و برات بنویسم مامان جون .
خیلی وقت بود ننوشته بودم الان 20 هفته و چهار روزه که تو تو دل مامانی هستی عزیزم.سه شنبه ی سه هفته پیش بود که رفتم سونوی تعیین جنسیت و معلوم شد که تو دخملی مامان جون اولش یه ذره جا خوردم چون تو سونوی غربالگری بهم گفته بود پسر .البته یه خورده که چه عرض کنم بیشتر یه 2 روزی طول کشید تا با خودم کنار بیام.
ببخشید مامانی نه اینکه فکر کنی از دختر بودن تو ناراحت بودما نه مامان جون چه جوری بگم انگار با یه پسر زندگی کرده بودم و حالا دختر شده بود.
اینو فقط موقعی که خودت مادر می شی میفهمی عزیزم.خلاصه پس فردای اون روز شب یلدا بود و بابیی امسال شب یلدا پیشمون نبود ولی قبلش یه خداحافظی اساسی ازمون کرده بود.
خلاصه شب یلدا بعد از شام بود که اولین بار تو توی دلم حسابی تکون خوردی واااااای نمیتونم بگم چه حس خوبی داشتم از ترس اینکه جلوی مامانم و بابام گردم نگیره رفتم تو اتاقمو اشکام سرازیر شد وااای خدایا باورم نمیشه.یعنی یه موجود زنده توی بدن منه؟؟؟خدایا ازت ممنونم قول میدم لیاقتشو داشته باشم.خدایا شکر


زندگی من و دخملم
