مسافرت ممنوع!!!!!!!!!!!!!!!
یکشنبه برای چک آپ ماهانه رفتم دکتر و خدا رو شکر همه چی اکی بود.ولی خانم دکتر گفت دور مسافرت عید و خط بکشم.
فکرش رو بکن من از بچگیم تا حالا یکسال هم عید تهران نبودم ولی یه ذره هم ناراحت نشدم مامانی به خاطر تو مامانی حاضره کل عید و تو خونه بمونه عزیز دلم.
امروز هم تولد بابا جونیه از شانس کلید منو هم اشتباهی با خودش برده و من هم نمیتونم برم بیرون میخواستم بریم با هم براش گل بخریم.اشکال نداره غروب دم اومدنش میریم بیرون میخریم براش.
از حال خودم این روزها برات بگم خوبم پشتم که خیلی اذیتم میکرد بهتر شده.یکی دو روزی بود زیر سینه ام بدجوری درد میکرد نمی دونم قفسه ی سینه ام بود یا تو لگد میزدی مامان جون خلاصه که امروز خیلی بهترم.
وااااای آوا جونم تکونای این روزات خیلی باحال شده دیگه از حالت تاپ تاپ در اومده و قل میخوری.قل بخور مامان جون که دیگه بزرگتر شی جات حسابی تنگ میشه.
روزی نیست که نرم تو اتاقت و لباسهاتو زیر و رو نکنم.اصلا از موقعی که سیسمونیت اومده انگار دیگه باورم شده که داری میای.
بابایی نمی دونی چی کار میکنه.جمعه بالاخره بعد از یه هفته که تخت و آورده بودن و وسط اتاق بود زنگ زدیم بابا فرامرز و مامان افسانه اومدن کمک بابایی که تخت وببره تو اتاق آخه من که نمیتونستم دست بزنم.خلاصه از اون موقع که تخت آوردن میگه من بغل آوا میخوابم آخه به خاطر اینکه من شبها تو بارداری هی میرم دستشویی با بابایی جامونو عوض کرده بودیم حالا بابایی میگه من دیگه نمیرم اونور همین جا پیش آوا میخوابم.
وااای راستی خانم دکتر هم گفت که اسمت خیلی قشنگه قربون اسمت بشه مامانیت.عاشقتم مامان جون


مسافرت ممنوع!!!!!!!!!!!!!!!
