خداحافظی
دیروز خونه ی یکی از دوستای بابایی بودیم و هم همسر صاحبخونه و هم اون یکی دوستمون بچه ی کوچیک داشتن.واین برای من یه موقعیتی بود که از مشکلات بعد از بچه داری مطلع بشم مثلا:
دیگه شرکت تو بازی های گروهی تعطیل
صبحونه و ناهار و شام دسته جمعی تعطیل
خواب یه سره تا صبح تعطیل
کلا هر چیزی که باعث بشه چند ثانیه مال خودت باشی تعطیل.....
و خیلی برام لازم بود این قضیه.وقتی خونه اومدیم و فکر کردم دیدم هیچ کدوم از این تفریح ها حتی یه ذره هم از تو بیشتر برام عزیز نیستن و من با آغوش باز منتظر این درد سرهام .بالاخره هر کی طاووس میخواد باید جور هندوستان بکشه دیگه.
و همین تلنگر باعث شد که از تمام کارهایی که این روز ها میکنم نهایت لذت رو ببرم چون میدونم که خیلی هاشون رو برای آخرین باره که دارم انجام میدم.
تکونات هم این روزها خیلی بیشتر شده مامانی و صبح ها با سکسکه ی تو از خواب بیدار میشم.وااای که چقدر این روزهای آخر سخت شده تازه همه میگن از این بدتر هم میشه.امیدوارم زود زود بگذره و تو عشق مامان زودتر بیای بغلم.
اولا سکسکه هات خیلی ظریف بودن ولی حالا قشنک شکممو تکون میدن و منم حسابی کیفور میشم.
تعطیلات هم کم کم رو به پایانه و من خیلی ناراضی نیستم چون دوباره زندگی رو روال بر میگرده و خوابمون تنظیم میشه چون الان تا دیر وقت بیداریم و صبح هم تا دیر وقت خوابیم.فکر کنم برنامه ی خواب تو هم حسابی به هم ریخته چون یه روز که ساعت 10 بیدار شدیم تا ساعت 1 که هر روز بیدار میشدیم تو هیچ تکونی نخوردی.واویلا یعنی خدا به داد من بابایی برسه اگه بعد از به دنیا اومدن هم همین طوری باشی.ههههههههههههههههه
تو جریان عید دیدنی ها هر کس منو دید (اقوامی که خیلی وقت بود ندیده بودم)گفتن که خیلی تپل شدم . من هم تصمیم گرفتم بعد از به دنیا اومدن تو یه برنامه ریزی اساسی برای کم کردن وزنم کنم.
دیگه از بعد از تعطیلات باید به طور جدی برم پیاده روی چون خیلی تو این 2 3 هفته تنبل شدم.
اینم از نوشته ی امروز


خداحافظی
