آواآوا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

بهترین هدیه خدا به ما

آخرین روزها

1392/2/16 15:52
نویسنده : سولماز شاداب
290 بازدید
اشتراک گذاری

فقط سه روز دیگه مونده تا بتونم ببینمت

فقط سه روز مونده که بتونم از بودن تو درونم لذت ببرم.

نمیدونم شاید دیگه هیچ وقت همچین حسی رو تجربه نکنم.

خدا کنه که توی این مدت ازم راضی بوده باشی.

امیدوارم مامان خوبی بوده باشم.

وقتی بهش فکر میکنم که سه روز دیگه این موقع توی بغلمی یه جور حسی توی دلم میاد که نمیتونم وصفش کنم.

یه جور حس شادی

یه جور ترس

خدایا کمک کن که این روز ها هم زود بگذره و من دختر نازمو صحیح و سالم توی بغلم بگیرم.

جدا از اینا یه کمی هم فکرای بیخود دارم این روزها

فکرایی مثل نگرانی از سالم بودنت

نگرانی از روز های اول انقدر که همه از روزای اول ترسوندنم.

حس بابایی رو هم که بخوام بگم یه حس خاصی داره

انگار دیگه راستی راستی باورش شده که تو داری میایی.

حالا که فکرشو میکنم میبینم با این که تو دوره ی خودش کلی غر میزدم که وای چرا نمیگذره

چرا به دنیا نمیاد.ولی حالا میبینم که خیلی هم دیر نگذشت.

روزی که از مطب دکتر اومدم بیرون که بهم تاریخ داده بود باورن نمیشد که داره تموم میشه.

خدایا این حسا رو نصیب تمام کسایی که آرزوشودارن بکن.

همه بهم میگن این روزای آخرو خوب بخواب که دیگه خواب تعطیله.ولی من با جون و دل آماده همه ی سختیهاش هستم.

خودمو آماده کردم که قید همه چی رو بزنم .حالا که خدا ما رو لایق این نعمت دونسته باید بتونم از پسش بر بیام.

باید بتونم ثابت کنم که مادر خوبی برات هستم.

نمیدونم کی این نوشته ها رو میخونی و اون روز چند سالته.

این روز ها حسابی سعی میکنم از دو نفره بودنمون لذت ببرم.

چون یه سری چیز ها تو زندگی هامون دیگه به دست نمیاد هر چند هم شرایط جدید شیرین باشه ولی باز هم آدم واسه اون روزای قبلی هم دلتنگ میشه.

واسه همین دارم با همه ی وجودم از این روزها استفاده میکنم.

حسابی مشغول انجام کار های عقب افتاده ام هستم.چون فعلا تا مدت ها زندگیمون رو روال نیست.فقط موندم امتحانای دانشگاه رو چه کار کنم.

حالا اونم خدا بزرگه.

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)