وقت طلاست
بالاخره بعد از مدتها وقت شد من بیام و وبلاگ آوا جونی رو آپ کنم. این روز ها حسابی با آوا مشغولم.میتونم بگم علنا از همه چی افتادم.
از صبح با آوا جونی بیدار میشیم و مشغولیم تا شب البته صبحمون از ساعت 1 شروع میشه و شبمون تا ساعت 4 صبحه.امیدوارم که توی 2 ماهگی شب و روزش تنظیم بشه.
از کارهای آوا جونی بخوام بگم:
تازه از خودش صدا در میاره
وقتی خیلی شارژه کلی برامون میخنده
به جغجغه اش عکس العمل نشون میده
عاشق نور و لوستره
وقتی بهش زبون دراز میکنیم اونم زبون درازی میکنه
دمر که میزاریمش سعی داره بره جلو
فوق العاده بغلیه
تازه با نگاهش آدمو دنبال میکنه.
حالا که 54 روز میگذره تازه دارم کم کم خودمو پیدا میکنم.دوران سختی بود.ولی خدا رو شکر خیلی هم شیرین بود.
الان هر کس ازم میپرسه بچه خوبه میگم عالی.واقعا هم خیلی خیلی خوبه.خدا رو هر لحظه شکر میکنم.
فقط فعلا فوق العاده استرس روز واکسنشو دارم.


وقت طلاست
