روز زایمان
بالاخره روزی رسید که منم خاطره ی زایمانم بنویسم.همیشه میرفتم توی نی نی سایت و خاطرات و میخوندم و کلی لذت میبردم.
همیشه بهترین روز زندگیم روز عقدم بود چون بعد از کلی تلاش موفق شده بودم به عشقم برسم.از وقتی حامله شده بودم با خودم میگفتم یعنی روز زایمانم میاد قبل از این روز یا نه ؟
حالا که روز زایمان رو تجربه کردم باید اعتراف کنم فوق العاده ترین روز زندگیم بوده.
حالا میرسیم به خاطره ی زایمان من:
چهارشنبه روز قبل از زایمانم بود که قرار بود مامانم دیگه بار و بندیلشو ببنده و برای 10 روز بیاد خونه مون.قرار بود از ظهر بیاد که کمی خونه رو تمیز کنیم که همه چی واسه اومدن آوا خانم آماده باشه.
حول و حوش ظهر بود که مامانم اومد و با شهاب که مرخصی گرفته بود مشغول کارا شدن.منم که علنا فقط نظاره گر بودم.جالب اینجا بود که همیشه فکر میکردم اگه یه روزی بخوام برم اتاق عمل از ترس قبض روح شم.ولی حالا در کمال نا باوری میدیدم عین خیالم که نیست هیچ خیلی هم خوشحالم.
خلاصه اون روزو تا شب مشغول کارا بودیم وغروب رفتم دوش گرفتم وشیو کردم .اومدم بیرون سشوار و یه کمی با شهاب عکس انداختیم و نشستیم به دیدن سریالها.حول و حوش 12 بود که خوابیدیم البته خواب که چه عرض کنم من که فکر کنم کلا 2 ساعت هم نخوابیدم اینقدر هیجان داشتم.(البته اگه میدونستم که اون شب آخرین شبیه که میتونم بخوابم حتما از 9 میرفتم میخوابیدم)
تا صبح شاید 20 بار ساعتو نگاه کردم خدا خدامیکردم که زودتر صبح شه.وقتی موبایلم زنگ خورد پریدم و شروع کردم به حاضر شدن.جالب اینجاست که شهاب همیشه باید زوری بیدارش میکردم الان خودش سریع پاشد و شروع کرد به حاضر شدن.با مامنم یه صبحونه ای خوردن و منم که از 12 شب قبلش نباید چیزی میخوردم.
راه افتادیم به سمت بیمارستان.خیابونا خلوت پرنده پر نمیزد.ساعت 5:15 از خونه راه افتادیم قرار بود 6 بیمارستان باشیم.
ساعت پنج دقیقه به شش رسیدیم و مسئول پذیرش نیومده بود هنوز.ما دومین نفر بودیم.بعد از ما کم کم خانم های باردار با شوهراشون میومدن.حالی که داشتم و نمیتونم بگم.باورم نمیشد که تا چند ساعت دیگه نی نیم تو بغلمه.انقدر به این چیزا فکر میکردم که اصلا یادم رفته بود که میخوان شکممو پاره کنن.
خلاصه مسئول اومد و نفر دوم ما رو صدا کرد و امضا گرفت و گفت برید بالا. از اونجا رفتیم از یه راهرویی به یه سالن دیگه و از آسانسور رفتیم بالا. دم آسانسور دیگه شهابو نذاشتن بیاد .منم که فکر نمیکردم به این زودی از شهاب جدا شم فکر میکردم الان میریم بالا و دوباره میایم پایین.
وقتی رسیدیم مامانم هی تند و تند دم در ورودی بلوک زایمان ازم عکس مینداخت.یه خانمی اومد و بسته ی لباسامو تحویل داد و گفت عوضشون کنم.دیگه از این جا به بعد تنها ی تنها بودم.مامانم و هم نذاشتن بیاد تو. خلاصه لباسامو عوض کردم و همین طور شاد و خندان راه افتادم سمت بخش.وارد یه اتاقی شدیم که چهار تا تخت داشت و به اصطلاح اتاق انتظار بود در واقع اتاقی بود که کارامونو اونجا انجام میدادن.
بعد از نیم ساعت ماما ها اومدن و هر مریضی یه ماما داشت که کاراشو انجام میداد. تخت بغلیم یه دختری بود که خیلی استرس داشت و من همین طور به اون دلداری میدادم.
پرستار من اومد و یه سری سوال راجع به بیماریهام و اینا پرسید.صدای قلب نی نی رو گوش دادن و آنژیوکتو وصل کرد یه کمی درد داشت ولی نه اونقدری که بخواام اخ و اوخ کنم.نمیدونم چرا یه هویی من اینقدر شجاع شده بودم.
نوبت رسید به اصل ماجرا سوند.واویلاه
همیشه تو خاطزات زایمان بدترین چیزی که میخوندم سوند بود.خانمه اومد با یه لوله ای که سرش یه کمی حالت تیز داشت.سعی کردم فاز منفی به خودم ندم و ریلکس باشم که انصافا هم اصلا اون چیزی نبود که فکر میکردم خیلی خیلی راحت تر بود.
فقط اولش که وصل کرد حس میکردم دارم دستشویی میکنم و گفتم الان پاشم کل تخت رو گند زدم.
تو خاطرات زایمان خونده بودم که وقتی دکترشونو میبینن انگار دنیا رو بهشون دادن.منم همینطور بودم از تو راهرو صدای دکترمو شنیدم . اومد بالا سرم و دستمو گرفت و احوالپرسی کردیم.اون لحظه انگار تو یه کشور غریبه بودم که تنها هموطنش دکترم بود.وقتی دکترم اومد فهمیدم که دیگه نزدیکه.
نزدیکای ساعت 8 بود که از اتاق عمل زنگ زدن و دونه دونه صدامون میکردن.اول یه خانمه رو بردن بعد من و یکی دیگه رو صدا کردن که بعدش زنگ زدن گفتن منو فعلا نفرستن.منم دپرس که چرا من نه ؟؟؟به سر پرستاره گفتم ای بابا پس کی نوبت منه.یه جوری بهم نگاه کرد که خنده ام گرفت.
خلاصه 10 دقیقه بعد نوبت من شد.بلندم کردن و یه خانمی با ویلچر منتظر بود.جالب اینجاست موقع رفتن به سر پرستاره گفتم من فیلمبردار میخواستما از کجا باید بگیرم؟؟؟گفت که دم اتاق عمل وایستاده.
سوار ویلچر رفتیم به سمت آسانسور.خدایا یعنی این منم که اینقدر به مادر شدن نزدیک شدم.خدایا شکرت
دم در آسانسور مامنم و شهاب وایستاده بودن.وااااای یه حالی شدم وقتی دیدمشون.شهاب که بهش پخ میکردی گریه اش میگرفت.مامانم کماکان تند تند و عکس مینداخت.شهاب اومد دم گوشم گفت نمیترسی که؟؟؟
منم پررو به خنده گفتم نه بابا .در آسانسور داشت بسته میشد که گفتم خانم صبر کن....بوسم کنین.....خانمه مرده بود ازخنده.....خلاصه بوسم کردن و من رفتم.
رفتیم بالا دم یه اتاقی که وقتی بازش کرد دیدم یه سالنیه پر از اتاق عمل.من اتاق عمل شماره چهار بودم.یه خانم خوشرویی اونجا منتطر بود که سلام کردیم و ازم پرسید بچه ات چیه.منم تا وارد شدم تخت و دیدم و گفتم وااای این چقدر بلنده من چه جوری برم بالا؟؟؟خانمه خنده اش گرفت گفت من کمکت میکنم.یه چهار پایه گذاشت زیر پام و دستمو گرفت و کمک کرد رفتم بالا.
همون موقع فیلمبردار اومد و شروع کرد به فیلمبرداری.یه آقایی هم مشغول آماده کردن وسایل بود.بعد یه دختر تیتیش مامانی هم اومد و بهم گفت که بعد از تزریق دارو اگه حالت تهوع داشتم بهش بگم.
یه آقایی وارد اتاق شد با آواز که فهمیدم مسئول بیهوشیه.دستمو گرفت و بلندم کرد که بشینم.گفت یه کمی خم شم و آمپولو فرو کرد تو کمرم.حالا من خوشحال که الان بیحس میشم.هی انگشتای پامو تکون میدادم میدیدم نه هنوز حس دارم.دوباره در آورد آمپولو دوباره زد و من بازم حس داشتم دوباره دوباره ای بابا
تو این وسطا هی این آمپولو تو کمرم حرکت میداد و عصب پام تکون میخورد وای خیلی حس بدی بود.که دیدم دکترمو و اون دختره اومدن ببینن قضیه چیه.که دکترم گفت سولماز ستون فقراتت یه مشکلی داره بیحس نمیشی باید بیهوش بشی.من که انگار آب یخ ریختن روم گفتم باشه.دکترم که دید ناراحت شدم گفت ناراحت نباش میگم بچه رو بزارن رو لپت.آخه تا دیده بودمش بهش گفته بودم بچه ام تات به دنیا اومد بچسبونینش به لپم.
دوباره دراز کشیدم و پرده رو کشیدن جلوم و آقاهه گفت یه نفس عمیق بکش و یه ماسک گذاشتن رو دهنم و .................
دیگه هیچ چی نفهمیدم.
یه صداهایی از دور میومد................خانم شاداب خانم شاداب خوبی؟؟؟؟؟
بعد صدای خودم در اومد آی آی چشمامو باز کردم ولی باز نمیموند همه چیو چند تایی میدیدم.دوباره بستم دوباره باز کردم همون طور بود.
گفتم بچه ام بچه ام خانمه گفت به دنیا اومد گفتم سالمه؟؟؟؟چند کیلوا؟؟؟؟؟(فکر کن تو اون شرایط فکر کیلو بودم)
یه سوزشی تو جای عملم حس میکردم ولی اصلا غیر قابل تحمل نبود.بعد همون طور تو هپروت بودم که شنیدم یه خانمی به یه جایی زنگ زد و گفت همراهای شاداب بیان جلوی آسانسور.
همون خانمی که منو آورده بود اومد و منو با یه آقایی با تخت بردن.تو آسانسور آقاهه از خانمه پرسید بیحسیه گفتم نه بیهوشی بودم.گفت نه بابا بیحسی هستی گفتم نه به خدا بیحسی نشد بیهوشم کردن.گفت پاتو تکون بده ببینم منم پررو پامو تا کجا آوردم بالا گفتم دیدی؟؟؟
در آسانسور که باز شد اول مامانمو دیدم گفتم مامااااااااااااان بعد شهابو که اشک تو چششاش بود گفتم بچه ام بچه ام زدم زیر گریه
پرستاره گفت چرا گریه میکنی؟؟؟آقاهه با شهاب اومدن منو کذاشتن رو تخت .یه پرستار اومد گفتم میخوای فشار بدی گفت آره آروم فشار میدم گفتم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآی آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی نمیتونستم خودمو کنترل کنم که داد نزنم.
همچنان نا آروم بودم.مامانم اینا که دیدن اینجوریه عکسشو بهم نشون دادن.وااای خدایا این بچه ی منه شکرت.یه صورت گرد ولبای سرخ کوچولو و کچل.ای جااانم.
بعد از چند دقیقه آوردنش وااااااااای نمیتونم توصیف کنم فقط گریه میکردم و میگفتم خدایا شکرت های های اشک میریختم.پرستاره گفت چرا گریه میکنی؟؟؟؟
آوردنو گذاشتنش رو سینه ام تا شیر بخوره نمیدونستم به چه زبونی از خدا تشکر کنم.دیگه وقتی بچه رو آوردن آروم شدم و همینطور نگاش میکردم.
خدایا ازت ممنونم.خدایا هزار بار ممنونم الان مه 46 روز از به دنیا اومدنش گذشته با همه ی شب بیداری ها و دردسراش خسته که نیستم هیچ روز به روز هم بیشتر عاشقش میشم.
خدایا به همه ی اونایی که آرزوی نی نی دارن یه نی نی سالم عطا کن آمین.


روز زایمان
