آواآوا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

بهترین هدیه خدا به ما

زندگی من و دخملم

این روزها بعد از چند وقت دوباره تصمیم گرفتم بیام و برات بنویسم مامان جون . خیلی وقت بود ننوشته بودم الان 20 هفته و چهار روزه که تو تو دل مامانی هستی عزیزم.سه شنبه ی سه هفته پیش بود که رفتم سونوی تعیین جنسیت و معلوم شد که تو دخملی مامان جون اولش یه ذره جا خوردم چون تو سونوی غربالگری بهم گفته بود پسر .البته یه خورده که چه عرض کنم بیشتر یه 2 روزی طول کشید تا با خودم کنار بیام. ببخشید مامانی نه اینکه فکر کنی از دختر بودن تو ناراحت بودما نه مامان جون چه جوری بگم انگار با یه پسر زندگی کرده بودم و حالا دختر شده بود. اینو فقط موقعی که خودت مادر می شی میفهمی عزیزم.خلاصه پس فردای اون روز شب یلدا بود و بابیی امسال شب یلدا پیشمون نبود ولی قبلش یه خ...
19 دی 1391

اولین دکتر من

امروز شنبه 7 مهراست.امروز رفتم دکتر حالم اصلا خوب نیست .بهم گفت تا قلب تشکیل نشه جنینی وجود نداره خدایا حالا من چه جوری تا 2 هفته دیگه صبر کنم؟ نی نی من خواهش می کنم قلب در بیار زود زود بزرگ شو........... ...
20 آبان 1391

بهترین جمعه ی من

دو سه روزی بود حالم خوب نبود. از سه شنبه که الویه داشتیم شروع شد.احساس کردم با اولین قاشق الویه دارم بالا میارم. هی با بابایی هم مسخره بازی در می آوردیم که واویلا خبریه.منم هی اذیتش می کردم که داری بابا می شی. صبح جمعه 6 مهر بود یخچالو ریخته بودیم بیرون که علی اینا زنگ زدن گفتن پاشین بیاین اینجا.دیگه ما هم جمع و جور کردیم و رفتیم. سر سلیمانخانی به بابایی گفتم یه بیبی چک بگیره.جالب اینجاست که از خونه هم یه ظرف برداشته بودم که همون جا بیبی چکو بزارم واسه خودم هم این همه عجله جالب بود.           خلاصه رفتیم اونجا و بابایی اینا رفتن فوتبال که من دویدم تو دستشویی به 10 ثانیه نرسید که 2 تا خط پررنگ...
20 آبان 1391

اولین نامه ی من به نی نی

                                            به نام خدا نی نی خوشگلم. من از امروز تصمیم گرفتم روزهای با تو بودن رو بنویسم تا بعدها برات بمونه . قبل از شروع می خواستم بهت بگم که عاشقتم ...
20 آبان 1391