آواآوا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

بهترین هدیه خدا به ما

اعتقادات مامان بزرگها

قدیم ها مامان بزرگ ها یه سری از عادتها رو خیلی بد می دونستن و از نظرشون بچه ای که این عادت ها رو داشته باشه اذیت کن و بده.ولی بر عکس از نظر دکتر ها این روز ها یه سری از این عادت ها خیلی هم خوبه و باعث رشد فکری کودک میشه. از جمله ی این عادت ها:                                                                   &n...
10 مهر 1392

اردوی نی نی سایتی

خیلی وقت بود به خاطر امتحانام نتونسته بودم بیام و کلوپ و آپدیت کنم. اول از همه از دیروز بگم که یه روز خیلی خوب با بچه های نی نی سایتی داشتیم توی پارک بانوان.حدود 8 تا نی نی بودن که همه هم سن و سالای آوا جونی این هم عکساش     این هم دخملم و آدرین     خوب این از اردومون حالا بگم از کار های جدید دخملی: دیشب بالاخره پس از تلاش 3 4 روزه غلت زد و انقدر من و شهاب جیغ زدیم که ترسید و زد زیر گریه. یاد گرفته که توی بالشت و توی بازوی من و توی صورتم جیغ میکشه. یه 10 درصدی از بغلی بودنش کمتر شده.یعنی هنوز تو ترکه هااااااااا شبها که بیدار میشه برای شیر از تختش برش میدارم میزارمش رو تخت خودمون تا من بیام آ...
24 شهريور 1392

سر شلوغی من تو این روزها

خیلی وقت بود که وقت نکرده بودم بیام وبلاگتو آپ کنم.آخه خیلی بغلی شدی مامانی از ساعت 5 به بعد که دیگه یه دقیقه هم رو زمین نمیمونی و بعضی وقتها واقعا دیگه خسته میشم.ولی خوب باز با یه لبخندت دوباره خر میشم. دیروز رفتم یه عالمه ایده از اینترنت پیدا کردم حالا تو یه فرصت مناسب کلی ازت عکس میندازم و میزارم تو وبلاگت. کارهای دانشگاه این روزها شده قوز بالا قوز.یعنی همش به خودم فحش میدم که الان چه وقت درس خوندن بود. جدیدا دیگه حسابی بزرگ شدی .اینو از کارهاتو نگاهت میشه فهمید.یعنی منتظری تا من برم تو آشپزخونه تا شروع کنی به گریه.دیروز دیگه ور داشتم با خودم بردمت تو آشپزخونه تا شاید بتونم ظرفهای دو روز پیشو بشورم.بابایی هم که میاد انقدر خسته ست که...
3 شهريور 1392

دوست جونی دخملم

این روزها دخملم یه دوست جونی پیدا کرده که من و باباش هم کلی بهش ارادت داریم و هوای این دوست جونیشو داریم. بالای تخت آوا خانم سه تا عروسک هست یه پلیکان و یه گوسفند و یه لاک پشت.ولی خوب این آوا خانم ما فقط به لاک پشت علاقه داره و فقط به اون میخنده. بعد از کلی صحبت باهاش بالاخره قانعش کردم که به پلیکان هم بخنده.ولی گوسفند بیچاره این وسط تنها مونده. خلاصه علاقه ی دخترم به لاک پشت به حدیه که اون رو به صورت سیار هر جا که میره براش میبریم.چون وقتی که بیحوصله ست فقط با دوست جونش شاد میشه. از چیزهای دیگه ای که بهش علاقه داره یه خرگوشه که آهنگ میزنه چه آهنگی هم میزنه رو مخه ها ولی خوب دیگه به خاطر آوا خانم حاضریم ساعتها تحمل کنیم این خرگوشو.هه...
2 مرداد 1392

دخترک شیطون بلای من

این روز ها هر لحظه اش برام جذاب تر از قبل شده.هر دقیقه دارم کارهای جالبتری از آوا میبینم مثلا: صبح ها تا بیدار میشه و عروسکای بالای تختشو میبینه کلی باهاشون حرف میزنه و میخنده. وقتی باهاش حرف میزنی اون هم سعی داره به روش خودش باهات حرف بزنه و کلی جیغ و داد راه میندازه. دیگه با نگاهش قشنگ دنبالت میکنه. از تو آشپزخونه که باهاش حرف میزنم سعی داره پیدام کنه. عاشق گردش تو خونه است.کلا باید بگم عاشق بغله. وقتی دمر میزاریمش تمام تلاششو میکنه پاشو به یه جایی فشار بده و بره جلو. جدیدا موقع عوض کردن پاشو میزاره رو زمین و خودشو پرت میکنه عقب.(شیطون) وقتی نخواد کاری رو کنه اصلا محاله انجامش بده.مثلا نخواد پستونک بخوره یا نخواد بیدار شه...
25 تير 1392