خیلی وقت بود که وقت نکرده بودم بیام وبلاگتو آپ کنم.آخه خیلی بغلی شدی مامانی از ساعت 5 به بعد که دیگه یه دقیقه هم رو زمین نمیمونی و بعضی وقتها واقعا دیگه خسته میشم.ولی خوب باز با یه لبخندت دوباره خر میشم. دیروز رفتم یه عالمه ایده از اینترنت پیدا کردم حالا تو یه فرصت مناسب کلی ازت عکس میندازم و میزارم تو وبلاگت. کارهای دانشگاه این روزها شده قوز بالا قوز.یعنی همش به خودم فحش میدم که الان چه وقت درس خوندن بود. جدیدا دیگه حسابی بزرگ شدی .اینو از کارهاتو نگاهت میشه فهمید.یعنی منتظری تا من برم تو آشپزخونه تا شروع کنی به گریه.دیروز دیگه ور داشتم با خودم بردمت تو آشپزخونه تا شاید بتونم ظرفهای دو روز پیشو بشورم.بابایی هم که میاد انقدر خسته ست که...